|
( دلنوشته های زهرا هاشمی مهر آوران) کپی مطالب تنها باذکر نام نویسنده مجاز می باشد .
|
هی پسر !
چرا مواظب خودت نیستی ؟
چرا میان کوچه خواب های من ٬
مدام پرسه میزنی ؟
مگر نه اینکه من به خواب رفته ام ٬
و تو به نا کجا ...
با تمام بچگی ام...
همه ی زن ها را دوست دارم .
بیوه های جوان را بیشتر ...
کی ؟
هوس کرده باشم .
و دهانم بوی پستان تو داشت .
و همین ...
برای مردانگی ام
کافی بود .
کودکی گفت پدر جان ٬ دیشب
بس که باران آمد ٬
کوچه ی ما ,خشک است ,کوچه ی ما خاکیست !
و پدر جان خندید ...
که پسر !
زن کودک مرده ایی
گر شنود صحبت تو,
می خندد...
و پسر می گرید ٬
بر خنده یِ او
مثل باران...
راست می گفت پسر ٬
در شبِ خفته یِ بی دردیِ ما ٬
آسمان هر چه ببارد ٬
کوچه ها خاکی تر .
خنده ی رهگذران ٬
بی پرواتر .
میان این همه بیهودگی دلم پوسید .
همیشه یک نقطه ی خالی ...
برای من بگذار.
...
همین که قدم به کوچه می گذارم ٬
تازه می فهمم
دلم میان نفس های خواب تو جا مانده است ٬
تا بسوزد ...
برای روحی که در انتظار نسوخ٬
مانده پشت مادرانگی هایم .
برای تو
که جای من هر صبح
کنار بوی تنم
دوباره می خوابی ...
و من ٬
بدون دلم هر روز
میدان شهر را ٬
دور می زنم تا شب .
در این روز های سنگین ...
آغاز که می کنی ٬
کودکانی آرزو بردل
دست در گردنِ من حلقه می کنند.
در این روز های سنگین ...
من ٬
به بلوغ کهنه ی مو های خاکستری رنگ ٬
و ضعیفه یِ زنانگی هایم ٬
شک دارم .
( این زبان حال یک بیمار روحی ست که آشفتگی هایش مرا رنج می دهد)
من خانه ام را دوست دارم
خانه ی ما بهترین جای دنیاست .
خیلی عزیز است .
ما در خانه میخندیم و
می رقصیم ...
من خانه ام را دوست دارم
اتاقم ...
تلویزیون را ...
وقتی سر به سرش می گذارم .
بازی فوتبالمان گوشه حیاط ...
همه را ....همه را دوست دارم
بی نظیر است .
من باغچه را دوست دارم
گل های کاغذی را...
من آفتاب گردان هایمان رادوست دارم .
بی نظیر است .
من بی سبب می خندم
وقتی تار موهایم
در پیشانی ام تاب میخورد .
من به رفتنت می خندم ...
من به آمدنت ...
من دوست دارم تنها بخندم .
من بی دلیل خندیدنم را در اتاقم ٬
دوست دارم .
من خیره خیره ماندنم را دوست دارم
در یک خیال دور نا معلوم .
.
.
.
راستی
نمی خواهی بعد از ظهر های خسته را قدم بزنی ؟
ظهور میکنی ٬
همیشه در خفقان یک کوچه ی بن بست .
تا در شفاعت اعجازت ٬
دیوارها ...
آستانه شوند .
و در آن سوی آستانه ٬
در ازدحام روشن رستگاران ٬
گم می شوی کم کم ...
تا اتفاق یک کوچه ی دیگر .
به شانه هایت فکر کن .
نگران اعتراف چشم های من نباش .
ساعت خانه ی ما همیشه به وقت رسمیست .
و کبکمان هم که به فتوای تو ٬
خروس می خواند !
قول می دهم زین بعد
با بوی گس ِشیر ٬
معطر کنم گریبانم را !
تا باورت شود ٬
اندوه نگاهم از بی خوابیست .
تمام تنم ٬
کبوترانیست
که رو به آسوده ترین شاخه ساران بلندت ٬
پرواز می کنند.
تویی که چون صلیب ٬
در چار سوی مریم چشمانم
قیام می کنی .!
مدام ...
و مثل نخیلان سوخته ٬
بی سر ٬
ایستاده می میری .